آفتـــاب در سجـــده
کــوتـاه از امـام سجــاد (علیه السلام)
بمنـاسبت شهــادت زیـن العــابـدیـن امــام سجــاد (علیه السلام)
امروز روز پر کشیدنِ مردی است که در سالیان دراز، غم عظیم عاشورا را
لابه لای بغض های مناجات، به آسمان هدیه کرده است.
سجــده
یاد نعمتهای خدا که می افتاد ، سجده می کرد . آیه ی سجده دار قرآن را که می خواند ،
سجده می کرد. بعد از نماز ، سجده می کرد . دو نفر را که آشتی می داد ، سجده می کرد .
جای مهر روی پیشانیش مانده بود .
به خاطر همین به او می گفتند : " سجاد "
مــادر
غذا می خورد ، جدای از مادرش .
گفتند : " تو که اینقدر به مادرت احترام می گذاری و به او محبت می کنی ما ندیدیم با او سر
یک سفره بنشینی . "
گفت : " می ترسم دست به لقمه ای بزنم که مادر می خواهد بردارد ."
خـدایـا !
می گفتند : " ما تو را برای خدا دوست داریم "
گریه کرد . گفت : " خدایا ! پناه می برم به تو ، که مرا به خاطر تو دوست داشته باشند و تو مرا
دشمن خود بداری "
ازدواج
خواست ازدواج کند . دختر ، عمو حسنش ، فاطمه ، را انتخاب کرد .
اولین عروس و داماد بودند ، از بچه های امیر المومنین (علی علیه السلام) .
عـُمــر
دستهایش را بلند می کرد برای دعا . می گفت :
"خدایا ! تا وقتی که عمرم را در راه اطاعت از فرمان تو به کار می برم ، به من عمر بده،
آنگاه که عمرم چراگاه شیطان شد ، مرا بمیران . "
لبیــک
حج ، احرام ، خواست مُحرِم شود ، شترش ایستاد. رنگش زرد شد . بدنش لرزید.
نتوانست لبیک بگوید .
گفتند : " چرا لبیک نمی گویی ؟ "
گفت :" می ترسم در جوابم گفته شود : لا لبیک و لا سَعدَیک "
لبیک هم که گفت ، غش کرد ، از روی شتر افتاد زمین .
وضــو
وضو می گرفت . بدنش می لرزید ، رنگش زرد می شد . می گفتند :
" چرا وقت وضو و نماز حالتان تغییر می کند ؟ "
می گفت :
"مگر نمی دانید که در برابر چه کسی می ایستم و با چه بزرگی می خواهم حرف بزنم ؟ "
فــدک
صدقات امیر المومنین و شیعیانش و فدک مادرش زهرا ، همه دست عبد الملک بن مروان بود .
یکی از دوست هایش آمد پیش او . گفت :" آقا جان ! از عبدالملک بخواه تا صدقات جدت را
برگرداند."گفت :
" ما از خدا که خالق دنیاست ، دنیا نمی خواهیم ؛ تو می گویی از عبدالملک بخواهم ؟ "
حرف او که به گوش عبد الملک رسید ، دستور داد تا فدک را به شیعیان برگردانند.
گــریــه
آب که می دید , گریه می کرد . پسرِ ، عمو عباس را که می دید ، گریه می کرد.
از خاک کربلا مُهر و تسبیح درست کرده بود . آن ها را که می دید ، گریه می کرد.
زیــارت
می گفت : " روزی را می بینم , که بالای قبر پدرم ،حسین ، حرمی ساخته اند و اطرافش
بازارهایی و مدتی نمی گذرد که از همه جا به زیارت او می روند ، وقتی که دولت بنی مروان
از بین برود . "
و شد آنچه گفته بود.
برگرفته از کتاب آفتاب در سجده از مجموعه کتب ۱۴ خورشید و یک آفتاب
امــام سـجــاد (علیه السلام) :
چهار خصلت است که در هرکس باشد، ایمانش کامل، گناهانش بخشوده خواهد بود، و در حالتی خداوند را ملاقات میکند که از او راضی و خوشنود است:
1 – تقوای الهی با کارهایی که برای مردم به به دوش میکشد.
2 – راست گوئی و صداقت با مردم .
3 – حیا و پاکدامنی نسبت به تمام زشتیهای در پیشگاه خدا و مردم.
4 – خوش اخلاقی و خوش برخوردی با خانوادهی خود.

از ميــان مـــؤمنــان مــــردانـــی